نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۰۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل ز کاهش واصل آن یار جانی شد ز من

این زمینی از ریاضت آسمانی شد ز من

مشت خاری داشتم تا آشیانی داشتم

باغها سر تا سر از بی آشیانی شد ز من

خانه داری دستگاه عیش بر من تنگ داشت

خانه یک شهر از بی خانمانی شد ز من

تا چو تاک از دست خود دادم عنان اختیار

نخل سرکش زیر دست از خوش عنانی شد ز من

ریختم در پیش دریا آبروی خود، ولیک

صد صدف سیراب از گوهرفشانی شد ز من

چون گل رعنا درون خویش اندودم به خون

تا درین بستانسرا رنگ خزانی شد ز من

می کنم صائب قضا گر عمر کوتاهی نکرد

آنچه فوت از زندگی در شادمانی شد ز من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و تأثیرگذار شاعر درباره عشق، فقدان و زندگی می‌پردازد. شاعر از کاهش و دوری یار خود شکایت می‌کند و آن را دلیل تغییرات در زندگی‌اش می‌داند. او احساس می‌کند که با فقدان یارش، آرامش و خوشی از زندگی‌اش رخت بسته و بی‌پناهی و بی‌خانمانی بر او حاکم شده است. شاعر به یاد می‌آورد که چگونه از دست دادن اختیارات خود، به نوعی به سرکشی و بی‌ثباتی زندگی‌اش دامن زده است. او همچنین به تأثیرات عمیق عشق و درد در وجودش اشاره می‌کند و نارضایتی‌اش از گذر عمر را بیان می‌کند. در نهایت، او امیدوار است که اگر عمری باقی بماند، از دست‌رفته‌ها را جبران کند و به شادمانی برسد.