نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۱۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از هواداران شود دایم مکدر شمع من

از پر پروانه دارد تیغ بر سر شمع من

پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه

می شود دست حمایت آستین بر شمع من

از مروت می کند روشن چراغ خصم را

گر به ظاهر می شود خامش ز صرصر شمع من

گردنی در زیر تیغ از موم دارد نرم تر

در نظر دارد همانا بزم دیگر شمع من

زندگی نتوان به کوشش یافت، ورنه عمرها

غوطه زد در بحر ظلمت چون سکندر شمع من

باشد از جوش هواداران می روشن مرا

دارد از بال و پر پروانه ساغر شمع من

در شبستانی که دارد صد سمندر هر شرار

شد ز بی پروانگی ها تیر بی پر شمع من

گوهر خود را ز چشم زخم می دارد نگاه

گر نسازد دامن فانوس را تر شمع من

از زبان آتشینم عالم دل زنده شد

صد چراغ کشته را شد افسر زر شمع من

دیده گوهرشناسی نیست، ورنه بزم را

تازه رو دارد ز اشک پاک گوهر شمع من

سرد مهری صائب از جا درنمی آرد مرا

در گذار باد می سوزد به لنگر شمع من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تضادها و چالش‌های زندگی و هنر اشاره می‌کند. شمع به عنوان نماد نور و آگاهی، در میان هواداران و مشکلات، بارها مورد تهدید قرار می‌گیرد. پروانه‌ها به شمع نزدیک می‌شوند، اما تیغ‌ها و موانع وجود دارند. نور شمع دل‌های روشن را تحت تأثیر قرار می‌دهد، و در عین حال، زندگی و تلاش برای دستیابی به آن موضوعاتی هستند که بسیار دشوار به نظر می‌رسند. شاعر همچنین از زیبایی و هنر خود با افتخار یاد می‌کند، ولی در نهایت به این نتیجه می‌رسد که با وجود دشواری‌ها و بدخواهی‌ها، باید ادامه دهد و به نور و آتش خود وفادار بماند.