نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۰۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز من

گوش خصم سفله تابیدن نمی آید ز من

دست بیعت با توکل داده ام روز ازل

از برای رزق کوشیدن نمی آید ز من

شمعم اما خانه همسایه از من روشن است

بر فروغ خویش چسبیدن نمی آید ز من

برنمی خیزد صدا از دست چون تنها بود

پیش بی دردان خروشیدن نمی آید ز من

خانه صیاد می دانم لباس فقر را

خرقه تزویر پوشیدن نمی آید ز من

بی میانجی مهربان می خواهم آن دلدار را

گل به دست دیگران چیدن نمی آید ز من

گرچه دارم صد زبان آتشین چون آفتاب

از گناه خویش پرسیدن نمی آید ز من

آسمان گو توتیا کن استخوان های مرا

رو به خاک عجز مالیدن نمی آید ز من

گرچه دارم پنجه شیر ژیان در آستین

سینه موری خراشیدن نمی آید ز من

ریشه غم، زعفران گردد اگر در سینه ام

چون گل تصویر، خندیدن نمی آید ز من

در کنار گل چو شبنم جای خود وا می کنم

سینه بر خاشاک مالیدن نمی آید ز من

داغ را از ننگ مرهم کرده ام صائب خلاص

گل به روی مهر مالیدن نمی آید ز من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر در مواجهه با مشکلات و ناملایمات زندگی است. او از ناتوانی در تغییر سرنوشت و اثرات منفی آن بر خود می‌گوید و بیان می‌کند که در حالی که دیگران ممکن است از شرایط خود بهره‌برداری کنند، او نمی‌تواند به این صورت عمل کند. شاعر به همسایه‌ای اشاره می‌کند که از نور و روشنی او بهره‌مند است، در حالی که خودش در تاریکی به سر می‌برد. همچنین، او از تلاش برای عشق و محبت بدون واسطه صحبت می‌کند و بیان می‌کند که نمی‌تواند به راحتی نظرات خود را در مورد گناهانش بگوید. در نهایت، او عمیقاً دچار غم و اندوه است و می‌خواهد احساساتش را به شکلی زیبا بیان کند، ولی این کار برایش دشوار است.