نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۳۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

حرف پوچی کز دهان اهل لاف آید برون

تیغ چو بینی است کز جهل از غلاف آید برون

جان قدسی روز خوش در پیکر خاکی ندید

این سزای آن پری کز کوه قاف آید برون

عیش صافی در بساط گردش افلاک نیست

چون می از مینای بر هم خورده صاف آید برون؟

چون هنر کامل شود خود می شود غماز خود

خون چو گردد مشک، آهو را ز ناف آید برون

آن نگاه شرمگین نگذاشت جان در هیچ کس

آه ازان روزی که این تیغ از غلاف آید برون

در غریبی می شود رنگین سخن بیش از وطن

سرخ رو گردد چو شمشیر از غلاف آید برون

بی توقف واصل دریای رحمت می شود

از تن خاکی روان هر که صاف آید برون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفاهیم پوچی، جهل و معرفت می‌پردازد. شاعر به نقد سخنان بی‌معنی افرادی که فقط ادعا می‌کنند می‌پردازد و آنها را به تیغی تشبیه می‌کند که از غلاف جهل بیرون آمده است. او اشاره می‌کند که جان‌های پاک و قدسی در دنیای مادی دچار سرگردانی هستند و این نتیجه جدایی از معانی عمیق زندگی است. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که وقتی هنر و معرفت به کمال رسند، خود را نشان می‌دهند و انسان‌ها می‌توانند به عرفان و حقیقت واقعی دست یابند. در کل، شعر بر اهمیت تفکر عمیق و جستجوی معنی در زندگی تأکید دارد.