نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۵۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از تن خاکی دل صد پاره می آید برون

این شرر آخر ز سنگ خاره می آید برون

نیست از بخت سیه دلهای روشن را غبار

روشن از خاکستر آتشپاره می آید برون

دل مخور ز اندیشه روزی که گندم از زمین

سینه چاک از شوق روزی خواره می آید برون

غنچه چون گل شد، ز حفظ بوی خود عاجز شود

آه بی تاب از دل صد پاره می آید برون

زان دل سنگین اگر جویم ترحم دور نیست

مومیایی هم ز سنگ خاره می آید برون

می شود در بی کسی این چشمه رحمت روان

شیرکی ز انگشت در گهواره می آید برون؟

چون حبابی می تواند بحر را در بر کشید؟

از تماشای تو کی نظاره می آید برون؟

می دهم تصدیع صائب چاره جویان را عبث

از علاج درد من کی چاره می آید برون؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضامینی چون درد و رنج انسانی، امید و نیایش می‌پردازد. هنرمند با استفاده از تصاویری مانند دل پاره‌پاره و آتش، به بیان حالت‌های درونی انسان می‌پردازد. او اشاره می‌کند که از دل‌های آسیب‌دیده و ناشاد، احساسات عمیق و زودگذری همچون شوق، آرزو و امید بیرون می‌آید. شاعر در این اثر به زیبایی متوجه می‌شود که حتی در سختی‌ها و تنهایی‌ها، رحمت و محبت می‌تواند وجود داشته باشد. نهایتاً، شاعر به ناکامی در یافتن درمان برای درد درون خود اشاره می‌کند و این موضوع را به شکل ناامیدکننده‌ای بیان می‌نماید.