نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزید

کجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا

همان ز گوهر من چشم می شود روشن

اگر چه گرد یتیمی به بر گرفت مرا

ز طور سرمه حیرت کشد به چشم کلیم

رخی که پرتو او در جگر گرفت مرا

ترا که زخم زبان نیست در کمین، خوش باش

که همچو خون به زبان نیشتر گرفت مرا

همین دلی است که از انتظار می سوزد

ز روی یار چراغی که در گرفت مرا

که کرده است ترا گرم گفتگو صائب؟

که دل ز ناله گرم تو در گرفت مرا

ز روی گرم که در جان شرر گرفت مرا؟

که آفتاب قیامت به بر گرفت مرا

چنان گداخت مرا فکر آن دهان و میان

که می توان به زبان چون خبر گرفت مرا

دل رمیده من سرکشی نمی داند

توان به رشته موی کمر گرفت مرا

فسردگی چو گهر سنگ راه یکرنگی است

ازین چه سود که دریا به بر گرفت مرا؟

چو رشته هر که شد از پیچ و تاب من آگاه

ز آب دیده خود در گهر گرفت مرا

به مدعای دل آن روز کبک من خندید

که شاهباز تو در زیر پر گرفت مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر درباره عشق و دل‌مشغولی‌هایش می‌پردازد. شاعر از ناتوانی خود در تحمل دوری از محبوب صحبت می‌کند و اشاره دارد که اگرچه به نظر می‌رسد تنها آرزوهایش برآورده نمی‌شوند، اما هر لحظه به یاد او زندگی می‌کند و عشقش او را می‌سوزاند. تصاویر شاعرانه‌ای از امید، انتظار و درد ناشی از جدایی و فراق برجسته شده‌اند. همچنین، شاعر از زخم زبان‌ها و آزارهایی که ممکن است به او برسد، بی‌خبر است و به تأثیر عمیق عشق بر دل و جانش اشاره می‌کند. در کل، این شعر ترکیبی از عاطفه، نیایش و نشان‌دهنده تجارب انسانی در عشق و انتظار است.