غزل شمارهٔ ۶۱۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زبان هر هرزه درایی به جان رساند مرا
لب خموش به دارالامان رساند مرا
ادا چگونه کنم شکر آه را، کاین تیر
ز یک گشاد به چندین نشان رساند مرا
ز بی کسی چه شکایت کنم به هر ناکس؟
که بی کسی به کس بی کسان رساند مرا
اگر چه بی بروپالی است سنگ راه عروج
دل شکسته به آن دلستان رساند مرا
به دیده چون ندهم جای، اشک را صائب؟
که سیل گریه به آن آستان رساند مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از مشکلات و دردهای درونی خود میگوید. او به زبان هرزه و بیپرده اشاره میکند که او را به جایی میرساند، و در عین حال لب خاموشش را به دارالامان (محل آرامش) میبرد. او از تیر دردآوری صحبت میکند که با یک نشانه و وارد شدن به دلش، او را به حالتی سرشار از شکرگزاری میرساند. همچنین، به تنهاییاش شکایت میکند و بیان میکند که این تنهایی او را به بیکسان (تنهاها) میرساند. اگرچه در مسیر پیشرفت (عروج) سنگی بر راهش وجود دارد، دل شکستهاش او را به دلستان (جایی دلپذیر) میرساند. در پایان، شاعر به اشکهایش اشاره دارد و میگوید که این اشکها او را به آستان (نقطهای مقدس) میبرد.