نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا

که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا

اگر چه صحبت من غم زداست همچو شراب

به روی تلخ، حریفان کنند نوش مرا

ز آفتاب بود روشناییم چون لعل

نمی توان به نفس ساختن خموش مرا

مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست

مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا

نکرده بود تماشا هنوز قامت راست

که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا

چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام

که روی گرم نمی آورد به جوش مرا

چنان ز تنگی این بوستان در آزارم

که صبح عید بود روی گلفروش مرا

خوشم به صحبت بلبل که می برد صائب

به سیر عالم دیگر ز هر خروش مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد سکوت و دردهایی که در دل دارد می‌پردازد. شاعر می‌گوید نمی‌تواند در برابر این احساسات سکوت کند و به بیان کلامی نیاز دارد که درد و غم او را تسکین دهد. او صحبتش را همچون شراب می‌داند که بر تلخی حریفان می‌نشیند و آرامش می‌آورد. شاعر از نور و روشنایی خود می‌گوید که همانند لعل است و نمی‌تواند بی‌صدا بماند. او به خرابات (محل تجمع عارفان) رفته و تنها با کمک محتسب (نگهبان شراب) می‌تواند به آنجا برود. احساس می‌کند که عقل و هوشش تحت تأثیر معشوق‌اش قرار گرفته و به نوعی سردی و تنهایی در دنیای اطرافش دارد. حسرت و تنگی در بوستان (نماد زندگی) او را آزار می‌دهد و خواهان روزهایی شیرین‌تر و زیبا‌تر است. در نهایت، حضور بلبل برای او مایه خوشحالی است و او را به یاد سیر در دنیای دیگر می‌اندازد. به طور کلی، این شعر پر از احساسات و تمایلات انسانی در جستجوی زیبایی و آرامش است.