نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه من

ز شوخی می کند چون زلف خود بازی به آه من

به استغنا دل از عاشق ستاند کم نگاه من

به شمشیر تغافل ملک گیرد پادشاه من

خدا زین برق عالمسوز جانان را نگه دارد!

که مژگان می شود انگشت زنهار از نگاه من

نمی داند خس و خاشاک بال شعله می گردد

رقیب از ساده لوحی خار می ریزد به راه من

غرور یار از اظهار عجز من یکی صد شد

به کار مدعی آمد درین دعوی گواه من

پریشان کرد خط یار اوراق حواسم را

که را گویم که از گردی پریشان شد سپاه من؟

محبت جمع با تن پروری صائب نمی گردد

وگرنه می شود هر سایه خاری پناه من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی درد و رنج عاشقانه و ناپایداری عشق صحبت می‌کند. شاعر از بی‌توجهی محبوب به آتش درون خود و شوخی‌های او با احساساتش می‌گوید. او بیان می‌کند که عشق به تنهایی نمی‌تواند او را آسوده کند و گاهی تحقیر و غفلت معشوق، او را به شدت می‌آزارد. همچنین به محبوبش هشدار می‌دهد که نگاهش می‌تواند جان او را به خطر اندازد. شاعر از ناتوانی رقیب در درک عمق احساساتش و غرور محبوب که باعث شده او در برابر ناتوانی عاشق، بی‌اعتنا باشد، سخن می‌گوید. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که عشق واقعی و مراقبت از آن به سادگی ممکن نیست و به نوعی تقابل میان عشق و خودخواهی را نشان می‌دهد.