نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۲۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به خاک و خون نکشد خصمیِ زمانه مرا

که تیرِ کج گذرد راست از نشانه مرا

درین ریاض من آن بلبلِ زمین‌گیرم

که نیست جز گرهِ بالِ خویش دانه مرا

کجاست حلقهٔ دامیّ و گوشهٔ قفسی؟

که مار شد خس و خاشاک آشیانه مرا

بلاست خوابِ پریشان دراز چون گردد

چه دلخوشی بود از عمرِ جاودانه مرا؟

چو آفتاب مرا نیست سیم و زر در کار

که هست چهرهٔ زرین خود، خزانه مرا

به غیر گَردِ یتیمی نمانده چون گوهر

امیدِ ساحل ازین بحرِ بیکرانه مرا

عجب که راه به سر‌وقتِ من برد درمان

چنین که درد گرفته است در میانه مرا

چگونه پای به دامن کشم درین وادی

که موجِ ریگِ روان است تازیانه مرا

به خاکِ شوره کند تخمِ پاک را باطل

ستمگری که برون آورد ز خانه مرا

به ابرِ رحمتِ این بحر، چشمِ بد مرساد!

که چون صدف ز گهر کرد آب و دانه مرا

چنان فسرده ز وضعِ جهان شدم صائب

که نیست لذّت از اشعارِ عاشقانه مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان دردها و مشکلات زندگی خود می‌پردازد. او از خصم زمانه و تیرهای نا هموار آن می‌گوید که ممکن است به او آسیب بزند. در این دنیا، او مانند بلبل در قفس گرفتار شده و به دنبال آزادی و روزنه‌ای به امید زندگی بهتر است. شاعر به احساس یتیمی و ناامیدی از عمر جاویدان اشاره می‌کند و به این موضوع می‌اندیشد که در میان درد و رنج، هیچ خوشی او را نمی‌سازد. او همچنین به زیبایی‌های ظاهری و طلاها بی‌اعتنا است و تنها به دنبال حقیقت و ارزش‌های درونی خود می‌باشد. در نهایت، شاعر به شدت از وضع موجود دلگیر است و هیچ لذتی از شعر و عشق نمی‌برد، به همین دلیل احساس فرسودگی و یأس می‌کند.