غزل شمارهٔ ۶۳۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را
گرفت خیل پری در میان سلیمان را
شکار هاله بود ماه و آن خط مشکین
به دام هاله کشید آفتاب تابان را
تن لطیف ترا عطر، خار پیرهن است
به بوی گل مگشا چاک آن گریبان را
مشو ز حال دل ای یار تازه خط غافل
که نیست جز دل ما شمعی این شبستان را
به حکمت از لب خود مهر خامشی بردار
به دست دیو مده خاتم سلیمان را
ز جان درین تن خاکی مجوی جوش نشاط
که در تنور، نفس سوخته است طوفان را
به ما حرارت دوزخ چه می تواند کرد؟
اگر ز ما نستانند چشم گریان را
ز حال راهروان غافلم، همین دانم
که هست توشه ز دل خضر این بیابان را
ز دود آه، لب تازه خط او صائب
سیاه خانه نشین کرد آب حیوان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به توصیف زیباییها و حالات مختلف روح و روان اشاره دارد. شاعر از احاطه شدن بر خط آفتاب تابان و تاثیر آن بر انسانها صحبت میکند. او به عشق و دلبستگی اشاره دارد و هشدار میدهد که به حال دل غافل نشویم، چرا که تنها چیزی که در این شبستان وجود دارد، دل ماست. همچنین به خاموشی و سکوت درونی اشاره میکند و از انسان میخواهد که در جستجوی نشاط و آرامش، به دنیای بیرونی تکیه نکند. شاعر با تعبیراتی مانند "حرارت دوزخ" و "چشم گریان" به تضادهای انسانی و چالشهای عاطفی اشاره میکند و در نهایت به وضعیتی میرسد که در آن، پیوند دل و عشق به عنوان راهنمایی در بیابان زندگی مطرح میشود.