غزل شمارهٔ ۶۲۹۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جام می غم ز دل تنگ نیارد بیرون
صیقل این آینه از زنگ نیارد بیرون
پیش ما سوختگان خام بود سوخته ای
که شرار از جنگ سنگ نیارد بیرون
ناقصان عاشق رنگینی لفظند که طفل
از گلستان گل بی رنگ نیارد بیرون
نشود در نظرش زشتی دنیا روشن
تا کسی آینه از زنگ نیارد بیرون
چه کند زخم زبان با دل سختی که تراست؟
نیشتر خون ز رگ سنگ نیارد بیرون
شب امید مرا صبح نگردد طالع
تا عذارش خط شبرنگ نیارد بیرون
لذت درد حرام است بر آن بی توفیق
که ز گلزار دل تنگ نیارد بیرون
نشود عالم افسرده گلستان صائب
تا سر از خم می گلرنگ نیارد بیرون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حالتهای عاطفی و مشکلات روحی سخن میگوید. شاعر از غم و اندوهی که در دل دارد صحبت میکند و به تأثیراتی که عشق و احساسات بر زندگیاش گذاشته، اشاره میکند. او میگوید که با وجود دردها و زخمها، زیباییها و لذتها به سختی از دلش خارج میشوند و دنیای بیرون برایش روشن نمیشود. همچنین به ناکامی در عشق و دشواریهای زندگی پرداخته و میگوید که دنیای افسردهاش نمیتواند از زیباییهای عشق و زندگی پر شود. در نهایت، او بهنوعی از ناامیدی و فقدان لذت در زندگیاش سخن به میان میآورد.