نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۰۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به شکر این که نه ای، ای صراحی از دوران

به پای خم برسان سجده ای ز مخموران

ز لاف دیده وری بی بصر به چاه افتد

فزاید از ره نارفته کوری کوران

ز مال، تلخی حسرت بود نصیب حریص

ز نوش خویش بود نیش رزق زنبوران

همین بس آفت نخوت که در زمان حیات

ز سرکشی علف دوزخند مغروران

به روزگار خط امیدهاست عاشق را

که وقت شام بود صبح عید مزدوران

خط تو در دل من حشر آرزوها کرد

که در بهار برآیند از زمین موران

حجاب نیست ز ارباب عقل مجنون را

نمی کشند خجالت ز بی بصر عوران

دلم ز ناخن دخل حسود می لرزد

چنان که از نگه خیره روی مستوران

ز قرب مردم دنیا کناره کن صائب

که دل سیاه کند صحبت خدادوران

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی تناقض‌های زندگی و پیوندهای انسانی است. شاعر به شکرانه‌ی نعمت‌ها و زیبایی‌ها، به محجوب بودن برخی از انسان‌ها اشاره می‌کند. او به نادانی و حسرت‌هایی که از کبر و غرور ناشی می‌شود، انتقاد کرده و به لزوم حفظ تواضع و دوری از دنیاپرستی تأکید می‌کند. همچنین، شاعر از عشق و امید سخن می‌گوید و به یادآوری این نکته می‌پردازد که نقش محبت و آرزوها در زندگی انسان‌ها بسیار مهم است. در نهایت، او به مخاطبانش توصیه می‌کند که از معاشرت با افرادی که تنها به دنیا می‌نگرند پرهیز کنند تا دلشان سیاه نشود.