نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۲۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز عشق صبر تمنا نمی توان کردن

قرار در دل دریا نمی توان کردن

ز صدق شد دهن صبح پر ز خون شفق

به حرف راست دهن وا نمی توان کردن

به سنگ خاره عبث تیشه می زند فرهاد

به زور در دل کس جا نمی توان کردن

مرا ز آینه روی یار چون طوطی

به حرف و صوت دل آسا نمی توان کردن

چه گل توان ز رخ یار با حیا چیدن؟

به چشم بسته تماشا نمی توان کردن

متاب روی ز اهل سخن که طوطی را

ز پشت آینه گویا نمی توان کردن

میسرست جلا تا به سرمه عبرت

نظر سیه به تماشا نمی توان کردن

ز آسمان و زمین هست تا اثر بر جا

ز دود و گرد نظر وا نمی توان کردن

بساز با غم جانان که ترک وصل گهر

به تلخرویی دریا نمی توان کردن

دل دو نیم به دست آر چون قلم صائب

که قطع راه به یک پا نمی توان کردن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان ناکامی‌ها و محدودیت‌های عشق و محبت می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که صبر و تمنای عشق کار آسانی نیست و نمی‌توان به راحتی به خواسته‌ها رسید. او همچنین به سختی‌هایی که انسان‌ها با آن مواجه هستند اشاره می‌کند، مانند تلاش بیهوده فرهاد برای به دست آوردن معشوق. بیان زیبایی‌های عشق و چهره محبوب به صورت استعاری نیز در این شعر وجود دارد، و شاعر می‌گوید که برخی چیزها را نمی‌توان به سادگی به دست آورد یا تجربه کرد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که دل از عشق معشوق رنج می‌کشد و نباید از تلاش برای رسیدن به عشق دست کشید.