نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

لبت به خون جگر شسته روی مرجان را

خط تو ساخته خس پوش، آب حیوان را

لب عقیق به دندان گرفته است سهیل

ز دور دیده مگر سیب آن زنخدان را؟

به آستین، سر اشکم فرو نمی آید

کفن ز اطلس خون بس بود شهیدان را

بشوی نقش وطن را به رود نیل از دل

که نیست آب مروت به چشم، اخوان را

جنون عشق ز فولاد پنجه دارد و من

به تار اشک رفو می کنم گریبان را

هر آنچه داده قسمت بود روان پیش آر

گران مکن به دل خود قدوم مهمان را

صفیر خامه صائب بلند چون گردید

نشست شعله آواز، عندلیبان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی بیانگر حس و حال شاعر نسبت به عشق، وطن و غم است. شاعر از زیبایی‌های محبت و درد مواجهه با فراق سخن می‌گوید. او به تصویر کشیدن زیبایی‌های چهره معشوق پرداخته و از آنچه که برای او مهم است، می‌نویسد؛ از جمله وطن و احساسات عمیقش که به کمک اشک و شعر قابل ابراز هستند. همچنین، شاعر به سختی‌های عشق و تاثیرات آن بر زندگی اشاره می‌کند و در نهایت، به اهمیت مهمان و پذیرایی از او پرداخته و از احساسات خود در این زمینه سخن می‌گوید.