نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۴۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به تن علاقه ندارد روان ساده من

برنده است چو تیغ آب ایستاده من

مرا به شیشه کند چون سپهر مینایی؟

که خشت از سر خم کند جوش باده من

کشاکش رگ جان من اختیاری نیست

چو موج در کف دریا بود اراده من

مرا به دانش رسمی مبر ز راه، که نیست

رقم پذیر چو آیینه لوح ساده من

امید هست کند راست قد فتاده چرخ

ترحم است به طاق دل اوفتاده من

بود فضولی مهمان ز میزبان کریم

متاب روی خود از خواهش زیاده من

حریف چین جبین تو نیستم، ورنه

کمان سخت فلک ها بود کباده من

برآورم به دعا هر که حاجتی دارد

که فیض صبح دهد جبهه گشاده من

نمی توان سخن پست در کلامم یافت

فلک سوار چو عیسی بود پیاده من

ز توبه سرکشی من زیاده شد صائب

درنده کرد سگ نفس را قلاده من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیان‌گر احساسات و تفکرات عمیق شاعر است. او به عدم علاقه به مادیات و جسم اشاره می‌کند و خود را مانند تیغ آب و بی‌ثبات می‌بیند. شاعر به زیبایی و زشتی زندگی و درگیری‌های درونی‌اش می‌پردازد و این را به سیالیّت دریا تشبیه می‌کند. همچنین او به صورت نمادین خواستار دوری از علم رسمی و قراردادهای اجتماعی است و خود را مانند آیینه‌ای ساده می‌داند. او امید دارد که چرخ زندگی بهبود یابد و در عین حال از فضولی دیگران و خواسته‌های بیش از حد آنها شکایت دارد. شاعر از قدرت دعا و تأثیر آن سخن می‌گوید و خود را افرادی اخلاق‌مدار و محترم در کلامش معرفی می‌کند. در نهایت، او به درگیری با نفس و توبه‌اش اشاره می‌کند و خود را در دام این درندگی می‌یابد.整体اً، شعر معانی عمیق روانی و فلسفی را در بر دارد که به جستجوی معنا و تلاش برای دستیابی به حقیقت اشاره می‌کند.