غزل شمارهٔ ۶۴۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟
ستاره نقطه سهوست صبح روشن را
همیشه تهمت نظاره می کشد عاشق
ز آفتاب خبر نیست چشم روزن را
فغان که خار علایق ز تیزدستی ها
امان نداد که سازیم جمع دامن را
گره به جبهه میفکن که رشته هموار
به قطع راه بود تازیانه سوزن را
زبان پاک بود لازم دل روشن
که برگ از ید بیضاست نخل ایمن را
گشاده دار دل و دست را که لنگر سنگ
ازین دو شیوه شود بادبان فلاخن را
چو ماه نو، قد خم گشته بر سپهر وجود
اشاره ای است که آماده باش رفتن را
ز جمع دانه که خواهد نصیب خاک شدن
مساز تنگ به خود همچو مور مسکن را
کنون که قوت بازوی رستمی داری
برآر از چه بیژن روان روشن را
غبار دیده جان است پیکرت صائب
به آه زیر و زبر ساز، خانه تن را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به دغدغهها و احساسات عاشقانه و فلسفی پرداخته و به مباحثی چون زیبایی ظاهری، عشق، و روابط انسانی میپردازد. شاعر در ابتدا به زیبایی ظاهری میپردازد و سپس ابراز میکند که عشق همیشه به تهمت و گاهی به درد و رنج منجر میشود. او به چالشهایی که انسانها در رابطه با تمایلات و وابستگیهای خود دارند اشاره میکند و به لزوم پاکی زبان و دل برای رسیدن به روشنایی و امنیت اشاره دارد. در ادامه، شاعر به جنبههای وجودی انسان و تواناییهای او میپردازد و یادآور میشود که با قدرت و تواناییهای موجود، باید به تأمل در مورد زندگی و مسیر خود بپردازیم. در نهایت، به ناپایداری جسم و نیاز به دقت و توجه در زندگی اشاره میکند.