غزل شمارهٔ ۶۴۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز هوش برد چنان حیرت تو گلشن را
که سبز کرد خموشی زبان سوسن را
کسی ز قید خزان و بهار شد آزاد
که همچو سرو ازین باغ چید دامن را
نظر ز روی تو خورشید برنمی دارد
که نیست خیرگی از مهر، چشم روزن را
ز قید چرخ ترا عشق می کند آزاد
که رستم آرد بیرون ز چاه بیژن را
نبرد روح گرانی ز جسم یک سر موی
نداد فایده قرب مسیح سوزن را
خوش است دفع گرانان به هر روش باشد
ملال نیست ز سرگشتگی فلاخن را
به رنگ خویش برآورد روزگار، مرا
که رنگ ظرف بود آبهای روشن را
مدام بر سر حرف است خامه صائب
همیشه جوش بهارست نخل ایمن را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حیرتی است که زیبایی و جذابیت در طبیعت و عشق ایجاد میکند. شاعر به قدرت عشق و آزادی از قید و بندها اشاره میکند، با مقایسههایی از طبیعت و قهرمانان افسانهای. در این اشعار، تغییرات فصلها و تأثیر آنها بر روان انسانها به تصویر کشیده شده و همچنین مفهوم ابدی و پایدار زیبایی مطرح میشود. شاعر همچنین به تلاطمهای زندگی و سختیهای آن اشاره میکند، اما در نهایت بر آمدن زیبایی و خوشی در زندگی تأکید میکند.