نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۴۷۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گرچه شد از سرنوشت من نگارین پای تو

زیر پای خود ندید از سرکشی بالای تو

من چسان دل را عنانداری کنم جایی که هست

کوه طور از وحشیان دامن صحرای تو

گرچه نتوان یافت می‌دانم به جست و جو ترا

می برم غیرت به هر کس می شود جویای تو

نیست ممکن برندارد سایه خود را ز خاک

سرکش افتاده است از بس قامت رعنای تو

اشک چون پروانه می گردد به گرد او مدام

دیده هر کس که روشن گشت از سیمای تو

از تغافل می کند خون در جگر آیینه را

کی غم عشاق دارد حسن بی پروای تو؟

چشم آهو گرچه بازیگوش و شوخ افتاده است

پرده خواب است پیش نرگس گویای تو

بی تأمل نقد جان صائب به پایت می فشاند

زیر پای خود اگر می دید استغنای تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و دلدادگی نسبت به معشوقی می‌پردازد که زیبایی او دل را به التهاب می‌آورد. شاعر به سرنوشت خود و به حوادثی که از عشق می‌گذرد، اشاره می‌کند و می‌نویسد که چگونه نمی‌تواند دل خود را در برابر این جذبه قوی کنترل کند. او از زیبایی معشوق می‌گوید که سایه‌اش از زمین برنمی‌خیزد و هرکسی که چهره او را ببیند، به او عشق می‌ورزد. شاعر همچنین به تاثیر عشق بر جان انسان و تلاطم‌های ناشی از آن اشاره می‌کند و در نهایت، از فداکاری و بی‌نیازی معشوق سخن می‌گوید. شعر پر از احساس و تشبیهات شاعرانه است که جلوه‌گری و جذابیت معشوق را به تصویر می‌کشد.