نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۵۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شدیم پیر و نشد تر دو چشم بی نم ما

پلی است آن طرف آب، قامت خم ما

ز اشک ما جگر تشنه ای نشد سیراب

نصیب سوخته جانی نگشت زمزم ما

اسیر نفس و هوا ماند دل، هزار افسوس

به دست دیو برآورد زنگ، خاتم ما

سری ز روزن خورشید برنیاوردیم

به رنگ و بوی جهان محو گشت شبنم ما

گشاده روی تر از سینه کریمانیم

اگر ز خویش به تنگی، درآ به عالم ما

نمی توان غم ما را به خوردن آخر کرد

ترحم است بر آن کس که می خورد غم ما

مثال دیده مورست و ملک جم صائب

فضای عالم امکان، نظر به عالم ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر اشاره به پیر شدن و نداشتن اشکی برای ریختن دارد. شاعر به اسارت دل در دنیا و تاثیرات منفی نفس و هوا اشاره می‌کند. با وجود مشکلات، آنها به نوعی احساس بزرگواری و سعه صدر دارند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که غم آنها با خوردن قابل درمان نیست و بر کسی که غم آنها را احساس نکند، ترحم می‌کند. فضای احساسی و معنایی شعر، نشان‌دهنده افسوس و اندوه عمیق شاعر است.