غزل شمارهٔ ۶۵۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز عمر باج ستاند می دو ساله ما
به آفتاب شبیخون زند پیاله ما
ز بی قراری ما دردسر کشد بالین
شبی که دختر رز نیست در حباله ما
ز زیر بال ازان سر برون نمی آریم
که رنگ گل نپرد از نسیم ناله ما
نشسته تا به کمر در میان خاکستر
هنوز تشنه داغ است برگ لاله ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که در زندگی تجربه کرده، سخن میگوید. او به بیقراری و غم ناشی از نبودن دختر مورد علاقهاش اشاره میکند و اینکه این غم همچون آفتاب به زندگیاش حملهور شده است. شاعر همچنان از عدم توانایی خود در فراموش کردن رنگ و زیبایی گلها صحبت میکند و به تشنگی و داغی که در دل دارد، اشاره کرده و در نهایت به وضعیتی اشاره میکند که در میان خاکستر غم نشسته و هنوز هم تشنه است.