نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۶۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز هم نمی گسلد عیش جاودانه ما

خمار صبح ندارد می شبانه ما

ترا که ذوق سخن نیست فکر ساغر کن

که گشت چاک گریبان شرابخانه ما

فسانه دگران خواب در بغل دارد

به چشم خواب نمک می زند فسانه ما

عرق فشانی ابر بهار رنگین است

کنون که خال لب کشت گشت دانه ما

به ناز کی چه میانش، چه جسم لاغر من

دویی کناره گرفته است از میانه ما

زمین ز برگ خزان دیده خرقه پوش شود

اگر بهار کند رنگ عاشقانه ما

کجاست دام فنا تا گلوی ما گیرد؟

قفس خلال شد از فکر آب و دانه ما

کسی نماند که بر آه ما نسوخت دلش

سری کشید به هر روزنی زبانه ما

خمار عشقت اگر دردسر دهد صائب

سری بکش به غزل های عاشقانه ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل از عیش جاودانی و لذت زندگی صحبت می‌کند، که هرگز از بین نمی‌رود. شاعر به عشق، شراب و زیبایی‌های زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که دیگران خواب‌های فانی دارند، ولی او به فسانه خودش می‌بالد. او از بهار و زیبایی‌هایش سخن می‌گوید و می‌خواهد که عشق و شوق در زندگی‌اش جاری باشد. اما در عین حال، به عدم توجه دیگران به احساساتش و عذاب‌های ناشی از عشق اشاره می‌کند. در انتها، شاعر از مخاطب می‌خواهد با غزل‌های عاشقانه‌اش همدردی کند و به درد عشقش توجه کند.