غزل شمارهٔ ۶۶۵۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای
در کشاکش داردم زورآزمای تازه ای
افسر سرگرمیم از طرف سر افتاده است
ساغری می گیرم از گلگون قبای تازه ای
گو صبا از خاک کویش کحل بینایی میار
نقش خود را دیده ام در نقش پای تازه ای
گر ز مشت استخوان من نمی گیری خبر
سایه خواهد کرد بر فرقم همای تازه ای
در خم دین که دارد، در پی ایمان کیست؟
در سر زلف تو می بینم هوای تازه ای
نیستی خار سر دیوار، پا در گل مباش
همچو شبنم خیمه زن هر دم به جای تازه ای
صائب از طرز نوی کاندر میان انداختی
دودمان شعر را دادی بقای تازه ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلربایی جدید و کشش آن به دلش صحبت میکند. او در میانهی زندگی و چالشهایش، به زیباییها و لذتهای تازهای که از طریق عشق و هنر به دست میآید، اشاره میکند. شاعر با اشاره به زعیم دلخوشیها، از نوشیدن شرابی تازه با آهنگ زیبا یاد میکند و آرزو دارد که در این سفر روحانی به بینش و روشنایی جدیدی برسد. همچنین به پیچیدگیهای ایمان و دین نیز اشاره کرده و سرانجام با اشاره به تحول در شعر و ادبیات، نشان میدهد که همیشه امکان نوآوری و تازه شدن وجود دارد.