نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۶۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنان که از نمک افزون شود جراحت‌ها

یکی هزار ز پرسش شود مصیبت‌ها

مپوش چشم ز نظاره غبار ملال

که پیش خیز نشاط است گرد کلفت‌‌ها

مده ز جهل مرکب به نام تن چو عقیق

که هست لازم تحصیل نام، ظلمت‌ها

مدار چشم اقامت ز اعتبار جهان

که همچو سایه بال هماست دولت‌ها

نمی‌توان به خس و خار کشت آتش را

یکی هزار شود عشق از نصیحت‌ها

نبود حوصله چشم شور، ظرف مرا

به خوردن دل خود ساختم ز نعمت‌ها

ز اشک، دیده یک آفریده رنگین نیست

فسرده است درین عهد خون غیرت‌ها

نکرده ساده دل خود ز فکر، گوشه مگیر

که انجمن شود از فکر پوچ، خلوت‌ها

نفس ز دل به لبم می‌رسد به دشواری

ز بس گره شده در سینه‌ام شکایت‌ها

کسی ز خاک لحد شسته رو برون آید

که شوید از عرق شرم، گرد خجلت‌ها

گران شدن سبکی را در آستین دارد

که هست لازم ثقل ثقیل خفت‌ها

جریده شو که ندارد به عهد ما صائب

به غیر خوردن دل دانه دام صحبت‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تفکرات عمیق درباره زندگی، عشق، و دشواری‌های انسانی می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که مشکلات و دردها همچون نمک بر زخم‌ها می‌افزایند و پرسش‌های بی‌پاسخ به مصیبت‌ها منجر می‌شوند. همچنین تأکید می‌کند که نباید از مشاهده غبار ملالت روی گرداند، زیرا شادی در انتظار است. شاعر هشدار می‌دهد که جهل و نادانی می‌تواند انسان را به سمت تاریکی بکشاند و باید از طرز فکر پوچ دوری کرد. او به مشکلات درونی خود اشاره می‌کند و به دشواری‌هایی که در زندگی با آن‌ها مواجه است و همچنین نیاز به صداقت و خلوص در روابط انسانی تأکید می‌کند. در پایان، اشاره به این دارد که زندگی پوچ و بی‌فایده می‌تواند به دام‌های خطرناک منجر شود و انسان باید از این دام‌ها دوری کند و به ارزش‌های حقیقی زندگی بپردازد.