نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۷۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به خرج رفت حیاتم ز هرزه‌کوشی‌ها

به خاک ریخت شرابم ز خام‌جوشی‌ها

به سود داشتم امیدها درین بازار

نماند مایه به دستم ز خودفروشی‌ها

نفس به باد فنا مشت خاک من می‌داد

نمی‌رسید به فریاد اگر خموشی‌ها

بدوز دیده باریک‌بین ز عیب، که نیست

لباس عافیتی به ز عیب‌پوشی‌ها

رسید نوبت پیری و خون دل خوردن

گذشت فصل جوانی و باده‌نوشی‌ها

چنان که بال و پر شعله می‌شود خس و خار

غرور نفس فزود از پلاس‌پوشی‌ها

متاع یوسفی خود به سیم قلب دهم

گران نیم به عزیزان ز خودفروشی‌ها

به حرف وصوت گشایم چرا دهن صائب؟

مرا که جنت دربسته شد خموشی‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از احساسات تلخ و ناامیدی شاعر ناشی می‌شود. او می‌گوید که به خاطر تلاش‌های بی‌ثمر و بیهوده‌اش، زندگی‌اش به هدر رفته و امیدهایش در این دنیا به فنا رفته‌اند. شاعر به پیری و ناتوانی خود اشاره می‌کند و از دورانی که روزهای جوانی را با شادی و نوشیدن شراب سپری کرده یاد می‌کند، اما حالا با درد و غم رو به روست. او با حسرت به این مسئله می‌نگرد که ارزش واقعی خود را نمی‌تواند به دیگران نشان بدهد و از سکوت ناامیدکننده‌اش شکایت می‌کند، زیرا جنت (بهشت) برای او بسته شده است و نتوانسته به آن دست یابد. در نهایت، او به تظاهر به خوشبختی و عافیت اشاره می‌کند، اگرچه در باطن با عیوب و دشواری‌ها روبرو است.