نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۷۲۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنی

این ستم ها چیست ای بی درد بر من می کنی؟

بد نکردم چون تویی را برگزیدم از جهان

خاک عالم را چرا در دیده من می کنی؟

می توان دل را به اندک روی گرمی زنده داشت

آتش ما را چرا محتاج دامن می کنی؟

نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هم

می کشی آخر چراغی را که روشن می کنی

گرم می پرسی مرا بهر فریب دیگران

در لباس دوستداران کار دشمن می کنی

نیست با سنگین دلان هرگز سر و کاری ترا

خنده بر سرگشتگی های فلاخن می کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و ظلمی که به او می‌شود، گله می‌کند و به معشوق خود می‌گوید که در حالی که او در حال مرگ است، او به درمان دشمنانش می‌پردازد. او به این موضوع اشاره می‌کند که چرا کسی که او را برگزیده، این همه ستم به او می‌کند و چرا احساساتش را نادیده می‌گیرد. شاعر همچنین می‌گوید که با اندکی محبت می‌توان دل را زنده نگه داشت و از معشوق می‌پرسد چرا به آتش عشق او نیازی ندارد. او اذعان می‌کند که این ظلم‌ها تنها به عادت‌های دنیا برمی‌گردد و معشوق با رفتارهایش درواقع در پی فریب دیگران است. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که با دل‌های سنگین کاری ندارد و در خود غرق در مشکلات و سردرگمی‌هاست.