نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زهی نقاب جمالت برهنه‌رویی‌ها

خموشی تو زبان‌بند کام‌جویی‌ها

ز سرو قد تو یک جلوه، عالم آشوبی

ز نوبهار تو یک برق، تندخویی‌ها

که نام شهرت یاقوت می‌برد امروز؟

که ختم شد به عقیق تو نامجویی‌ها

فتاده است چو تقویم کهنه از پرگار

به دور حسن تو، مجموعه نکویی‌ها

اگرچه آن مژه را خواب ناز سنگین است

دمی ز پا ننشیند ز فتنه‌جویی‌ها

بشوی دست ز اصلاح تن، به جان پرداز

که دل سفید نگردد ز جامه‌شویی‌ها

اگر توقع آسایش از جهان داری

مدار دست ز نبض مزاج‌گویی‌ها

به خنده زندگی خویش را مکن کوتاه

که صبح غوطه به خون زد ز خنده‌رویی‌ها

جز این که داد سر خویش را به باد حباب

چه طرف بست ندانم ز پوچ‌گویی‌ها؟

چو فرد آینه با کاینات یک‌رو باش

که شد سیاه رخ کاغذ از دورویی‌ها

چنان که شیر کند خواب طفل را شیرین

فزود غفلت من از سفیدمویی‌ها

اگر نکو نشوی صائب از بدی بگذر

که هست ترک بدی‌ها سر نکویی‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد و از تأثیرات او بر شاعر و دیگران می‌گوید. شاعر با استفاده از تمثیل‌ها و تصویرسازی‌های زیبا، وصف حال خود را از دیدن جمال معشوق و تأثیر آن بر احساسات و افکارش به تصویر می‌کشد. او به خشکی و بی‌حالی روزگار اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که زیبایی و جذابیت معشوق بر تمام نکات منفی زندگی غلبه دارد. شاعر همچنین به این نکته می‌پردازد که انسان باید از بدی‌ها بگذرد و به خود و زیبایی‌ها توجه کند تا به خوشبختی نزدیک‌تر شود. در نهایت، او به نکات عمیق زندگی اشاره می‌کند و از خواننده می‌خواهد که درک عمیق‌تری از زندگی و انسانی بودن داشته باشد.