غزل شمارهٔ ۶۷۹۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دست اگر در کمر راهبر دل زده ای
بی تردد به میان دامن منزل زده ای
دامن خضر رها کن که دلیل تو بس است
پشت پایی که بر این عالم باطل زده ای
می شود شهپر توفیق، اگر برداری
دست عجزی که به دامان وسایل زده ای
باز کن از سر خود زود تن آسانی را
که عجب قفل گرانی به در دل زده ای
گوهری نیست اگر رشته امید ترا
گنه توست که چون موج به ساحل زده ای
چون به عیب و هنر خویش توانی پرداخت؟
تو که از جهل در آینه را گل زده ای
از تمنا گرهی رشته عمر تو نداشت
تو بر این رشته دو صد عقده مشکل زده ای
چون نداری دل آگاه، در اول قدمی
بوسه هر چند به پیشانی منزل زده ای
پاس دم دار که شمشیر دودم خواهد شد
در دم حشر دمی چند که غافل زده ای
در قیامت سپر آتش دوزخ گردد
از درم مهری اگر بر لب سایل زده ای
چاک در پرده ناموس تو خواهد انداخت
خنده ای چند که بر مردم کامل زده ای
زان به چشم تو صدف جلوه گوهر دارد
که سراپرده چو کف بر سر ساحل زده ای
نیست ممکن که ترا آب نسازد صائب
آتشی کز نفس گرم به محفل زده ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد و تهدید وضعیت انسانی میپردازد که درگیر دنیا و لذتهای آن شده است. شاعر به فردی اشاره میکند که در تلاش برای دستیابی به خوشیهای دنیا، از اصول و ارزشهای حقیقی غافل شده و تنها به ظواهر مینگرد. او به فرد میگوید که اگرچه ممکن است در جستجوی خوشبختی باشد، اما با دست زدن به کارهایی بیمعنا و سطحی، به خود آسیب میزند. شاعر به فرد یادآوری میکند که باید از تن آسانی و سستی دوری کند و به دنبال حقیقت برود، زیرا ندانستن خود، همچون غفلت از عواقب کارهایش، تنها به مشکلات او میافزاید. او از دلخوشیهای زودگذر این دنیا پرهیز داده و بر اهمیت آگاهی و تلاش برای نیکویی تأکید میکند. به طور کلی، این شعر به سرزنش انسانهایی میپردازد که به جای تلاش برای رشد و تعالی، در دنیای فریبنده غوطهور شدهاند.