نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۸۱۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی

که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی

سطحیان غور معانی نتوانند نمود

رزق موج است ز دریای گهر خار و خسی

دل افسرده نگردد به نصیحت بیدار

راه خوابیده نخیزد به صدای جرسی

زود هموار ز جمعیت منزل گردد

هست در راه اگر قافله را پیش و پسی

شد دل روشن ما از سخن پوچ سیاه

چه کند آینه در دست پریشان نفسی؟

گوشه گیری که بود شاد به صیادی خلق

عنکبوتی است که نازد به شکار مگسی

دور گردان تو دارند مرا داغ و کباب

من چه می کردم اگر ره به تو می برد کسی

هست در دست قضا بست و گشاد در عیش

گره از جبهه به ناخن نگشوده است کسی

بیکسان راست خدا حافظ از آفات زمان

دزد کمتر بود آنجا که نباشد عسسی

صائب از خواهش بیجا دل من گشت سیاه

وقت آن خوش که ندارد ز جهان ملتمسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس ناتوانی و ناامیدی خود را نسبت به زندگی بیان می‌کند. او خود را در قفسی می‌بیند و عمیقاً درگیر درد و غم است. او به این نکته اشاره می‌کند که افراد سطحی نمی‌توانند به عمق معانی زندگی دست یابند و دل افسرده با نصیحت بیدار نمی‌شود. شاعر از جمعیت و تعاملات اجتماعی دوری می‌کند و اشاره می‌کند که در دلش روشنایی وجود دارد، اما تحت تأثیر سخنان بی‌محتوا قرار گرفته است. او به مسأله قضا و قدر اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند از سرنوشت خود فرار کند. در نهایت، او ناامیدی خود از خواسته‌های بی‌جا را ابراز می‌کند و نتیجه می‌گیرد که خوشبختی در بی‌نیازی از موافقت دیگران است.