نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۸۶۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز عشق شد همه غم های بی شمار یکی

یکی هزار شد چون شود هزار یکی

ز آشکار و نهانی که می رسد به نظر

نهان یکی است درین بزم و آشکار یکی

دو برگ نیست موافق ز صنع رنگ آمیز

اگر چه هست درین بوستان بهار یکی

شرار در جگر سنگ چشم بینا یافت

نشد گشاده شود چشم اعتبار یکی

به هر دلی نکند درد و داغ عشق اقبال

به داغ شه نرسد از دو صد شکار یکی

ز رهروان که درین ره غبار گردیدند

نخاست همچو من از خاک انتظار یکی

ز اختیار، فضولی است گفتگو کردن

به عالمی که بود صاحب اختیار یکی

به هر چه چشم گشایی چو آب درگذرست

درین ریاض بود سرو پایدار یکی

به روزگار جوانی شکسته دل بودم

خزان گلشن من بود با بهار یکی

ز نامه ها که نوشتم به خون دل صائب

مرا بس است اگر می رسد به یار یکی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به عشق و احساسات انسانی می‌پردازد. شاعر می‌گوید که همه غم‌های عشق به یکدیگر متصل و در نهایت یکی هستند. او به تمایز بین پنهان و آشکار اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در نهایت همه چیز به یک حقیقت واحد می‌رسد. همچنین درباره‌ی طبیعت و زیبایی بهار و عشق صحبت می‌کند و به درد ناشی از عشق و نبود راحتی در دل اشاره دارد. در پایان، شاعر به اهمیت ارتباط با محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که رسیدن به یار برایش کافی است، حتی اگر نامه‌ها و احساساتش با خون دل نوشته شده باشد.