نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۸۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟

حضور عافیت رایگان چه می دانی؟

نکرده ای سفری در رکاب بیهوشی

گذشتن از سر کون و مکان چه می دانی؟

ز برگ و بار تعلق نگشته ای دلسرد

تو قدر سیلی باد خزان چه می دانی؟

نیافتی نظر از شبنم سبک پرواز

نشست و خاست درین بوستان چه می دانی؟

دلت خوش است که داری ثمر درین بستان

فراغبالی سرو روان چه می دانی؟

فریب خورده نیرنگ نوبهارانی

عیار چهره زرد خزان چه می دانی؟

تمام عمر به تن پروری برآمده ای

غمی به غیر غم آب و نان چه می دانی؟

در آفتاب قیامت نسوخته است دلت

قماش داغ دل خونچکان چه می دانی؟

تو کز حصار تن خود نرفته ای بیرون

ره برون شدن از آسمان چه می دانی؟

ترا که کار نیفتاده با جهان صائب

سبک رکابی عهد جهان چه می دانی؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی دردها و غم‌های عمیق انسانی و نا‌آگاهی فرد از واقعیت‌های زندگی می‌پردازد. شاعر از فرد می‌پرسد که چقدر با واقعیات زندگی آشناست و آیا واقعاً درد و رنج‌های دیگران را درک می‌کند. او تأکید می‌کند که فرد هیچگاه تجربه واقعی زندگی و گذشتن از مشکلات را نداشته و فقط به ظواهر و آسایش‌های سطحی اکتفا کرده است. در نهایت، شاعر یادآور می‌شود که تا زمانی که فرد در حصار خود باقی مانده و از جاهای عمیق‌تر وجودی خود بیرون نرفته، نمی‌تواند به درک واقعی از زمان و زندگی برسد.