نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۹۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با زهر چشم خنده هم‌آغوش کرده‌ای

بادام تلخ را چه شکرپوش کرده‌ای؟

داریم چون قبا سر بندت هزار جا

ما را چه ناامید ز آغوش کرده‌ای؟

تا چشم را به هم زده‌ای، از سپاه ناز

تاراج عافیتکده هوش کرده‌ای

در پیش آفتاب چه پرتو دهد چراغ؟

گل را خجل ز صبح بناگوش کرده‌ای

حق نمک چگونه فراموش من شود؟

داغ مرا به خنده نمک‌پوش کرده‌ای

شکر توام ز تیغ زبان موج می‌زند

چون آب اگرچه خون مرا نوش کرده‌ای

صائب ز فکرهای ثریا نثار خود

ما را چه حلقه‌هاست که در گوش کرده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به توصیف احساسات خود نسبت به معشوق می‌پردازد. او اشاره می‌کند که معشوق با ظاهری جذاب و شگفت‌انگیز، بر دل او تسلط یافته و او را از آرامش و آسایش دور کرده است. زیبایی معشوق در کنار دلتنگی‌ای که برایش احساس می‌کند، تناقضی را ایجاد کرده است. شاعر همچنین به یادآوری خاطرات تلخ و شیرین و تأثیر رفتار معشوق بر خود می‌پردازد و می‌گوید که چگونه لبخند و زیبایی او، بر زخم‌های عاطفی‌اش نمک می‌زند و باعث عمیق‌تر شدن دردهایش می‌شود. در نهایت، او از حلقه‌های وابستگی‌اش به معشوق سخن می‌گوید که او را در بند کرده است.