غزل شمارهٔ ۶۹۸۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟
من هیچ نمی گویم، آخر تو روا داری؟
صحرا همه دریا شد از آب عقیق تو
این سوخته را آخر لب تشنه چرا داری؟
من مرکز عشاقم در مهر و وفا طاقم
از توست همه عالم چندان که مرا داری
از شش جهت عالم ما رو به تو آوردیم
ای دلبر بی پروا تو عزم کجا داری؟
بر خاک دگر مگذار غیر از سر خاک من
پایی که ز خون من چون گل به حنا داری
گویند دوا بوسه است بیماری جان ها را
تقصیر مکن زنهار گر زان که روا داری
سامان جمال تو در چشم نمی گنجد
خود نیز نمی دانی در پرده چها داری
آورد به جان ما را هجران ستمکارش
ای مرگ نمردستی، آخر چه بلا داری؟
روشنگر آیینه است فیض نظرپاکان
رخسار خود از صائب پوشیده چرا داری؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس درد و longing (دلتنگی) عاشقانه پرداخته است. شاعر از دوست خود میخواهد تا او را از خود دور نکند و میگوید که دلش به شدت برای او تنگ است. او زیبایی و عظمت دوستش را ستایش میکند و با استعارههایی به توصیف عشق و وابستگی عاطفیاش میپردازد. همچنین به تأثیر جدایی و هجران بر روح و جانش اشاره میکند و از معشوق میخواهد که به او توجه بیشتری داشته باشد و زیباییاش را پنهان نکند. شعر در نهایت، حس ناامیدی و نیاز شاعر به عشق و درک عمیقتر را به نمایش میگذارد.