نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۰۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دانسته ام غرور خریدار خویش را

خود همچو زلف می شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت

شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی رویم

دانسته ایم قدر شب تار خویش را

زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک

در خواب کن دو دیده بیدار خویش را

نادیدنی است صورت بی معنی جهان

روشن مساز آینه تار خویش را

هر دم چو تاک بار درختی نمی شویم

چون سرو بسته ایم به دل بار خویش را

چون صبح داده ایم به یک جرعه شفق

خندان به پیر میکده دستار خویش را

اظهار فقر پیش فرومایگان مکن

پوشیده دار گوهر شهوار خویش را

(هرگز چنان نشد که توانیم فرق کرد

از رشته های زلف، دل زار خویش را)

در زیر خاک و گرد کسادی نهفته ایم

از چشم خلق گوهر شهوار خویش را

از بینش بلند، به پستی رهانده ایم

صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و تجربیات عمیق انسانی پرداخته و به مسائلی چون خودشناسی، فخر و تعهد می‌پردازد. شاعر به غرور و خودشیفتگی اشاره کرده و می‌گوید که حتی در چالش‌ها و سختی‌ها، باید به خود احترام بگذاریم و از درون خود آگاه باشیم. او به ارزش‌های درونی و استعدادهای نهفته‌اش اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که نباید اجازه دهیم که دیگران ما را تحقیر کنند یا به ما بی‌احترامی کنند. در نهایت، شعر به این نکته می‌رسد که انسان باید با درک عمیق از خود و جهان اطرافش، در مسیر رشد و آگاهی حرکت کند.