نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۱۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را

روغن ز خود بود گهر شبچراغ را

نشکفته است غنچه پیکان ز خون گرم

می چون کند شکفته من بی دماغ را؟

مرغی که ناله اش نبود آشنای درد

زهرست همچو سبزه بیگانه باغ را

آزادگان شکسته دل از چرخ نیستند

چون گل شکسته موج شراب این ایاغ را

آسوده از خزانم و فارغ ز نوبهار

در زیر بال خویش کنم سیر باغ را

با بدسرشت پرتو نیکان چه می کند؟

در بال زاغ نیست اثر چشم زاغ را

دل را حیات از نفس آرمیده است

بیماری نسیم دهد جان چراغ را

صائب مدار چشم گشایش ز آسمان

در بیضه راه نیست نسیم فراغ را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نوعی بیانگر احساسات عمیق و کنایه‌ای از زندگی و مشکلات آن است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که برای رسیدن به جواهرات معنوی و ارزش‌های واقعی نیازی به خون و رنج نیست و زیبایی و حقیقت از درون خود انسان نشأت می‌گیرد. او به مقایسه‌های مختلفی می‌پردازد، از جمله اینکه غنچه‌ای که هنوز نشکفته است نمی‌تواند زندگی و زیبایی را به درستی نشان دهد. همچنین، شاعر به آزادگان و دل‌های شکسته اشاره می‌کند که همانند گل‌ها در دنیای پر از زهر و درد زندگی می‌کنند. او از وضعیت خود راضی است و به دنبال آسودگی و آرامش در دنیای طبیعی است. در نهایت، شاعر به خود و دیگران هشدار می‌دهد که چشم به آسمان ندوخته و به دنبال مشکلات بیشتر نباشند، چرا که ممکن است امیدی در آن نباشد.