نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۱۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نتوان به خواب کرد مسخر خیال را

جز پیچ و تاب نیست کمند این غزال را

در عالم خیال، بهارست چار فصل

بلبل به چتر گل ندهد زیر بال را

هر چند حسن را خطر از چشم پاک نیست

پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را

رحمی به شیشه خانه دلهای خلق کن

از می مکن دو آتشه آن رنگ آل را

از گلشنی که سرو تو دامن کشان رود

بی طاقتی ز ریشه برآرد نهال را

برگ نشاط نیست درین تیره خاکدان

ریحان ز آه سرد بود این سفال را

ده در شود گشاده، شود بسته چون دری

انگشت، ترجمان زبان است لال را

با تیرگی بساز که ابروی عنبرین

یکشب سفید گشت ز منت هلال را

بر جرم من ببخش که آورده ام شفیع

اشک ندامت و عرق انفعال را

در ملک خویش رخنه فکندن ز عقل نیست

زنهار بسته دار زبان سؤال را

صائب کشید سر به گریبان نیستی

تسخیر کرد مملکت بی زوال را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به نقد خیال و توهمات می‌پردازد و نشان می‌دهد که در عالم خیال، زیبایی‌ها و نعمت‌ها به شکلی غیرواقعی و ناپایدار وجود دارند. او به تضاد میان زیبایی و واقعیت اشاره می‌کند و از خطرات احتمالی ناشی از جذابیت‌های ظاهری سخن می‌گوید. دلجویی و رحم به دیگران را خواستار است و بر ضرورت خودشناسی و خودداری از گمراهی تأکید می‌کند. در نهایت، به ندامت و درخواست بخشش از خدا اشاره می‌کند و بر لزوم عقل و تفکر در رفتارهای خود تأکید داشته و در پایان، با امید به تسلط بر سرنوشت خود، به زندگی و واقعیات آن می‌پردازد.