نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۲۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از گرد خط، فزود محبت به دل مرا

پای به خواب رفته فرو شد به گل مرا

هر شکوه ای که هست، ز درمان بود مرا

ورنه ز درد نیست غباری به دل مرا

آزادگی چو سرو بود عذرخواه من

دست تهی ز خلق ندارد خجل مرا

دوزخ فسرده می شود از مشت آب من

دارد ز بس که شرم گنه منفعل مرا

باشد چو نقش پای زمین گیر، برق و باد

در کوچه ای که رفته فرو پا به گل مرا

من کز یگانگی در توحید می زنم

ترسم دو زلف یار نماید دو دل مرا

بی پرده کردم آنچه نبایست کردنم

حاشا که عفو یار نماید خجل مرا

دزدیده ام چو زخم ازان تیغ آبها

ای وای تیغ او نکند گر بحل مرا

صائب ز داغ عشق شکایت چسان کنم؟

کز قید عقل داد نجات این سجل مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق خود می‌پردازد. او از محبت و عشقی که در دلش وجود دارد، سخن می‌گوید و به خواب رفتن احساساتش و تأثیر آن بر زندگی‌اش اشاره می‌کند. شاعر ساده‌دلانه و با صداقت از دردهای درونی خود و شرایطی که این دردها به وجود آورده‌اند، صحبت می‌کند. او آزادگی را امری باارزش می‌داند و از شرم و خجالت ناشی از ارتباط با دیگران و البته معشوق خودش صحبت می‌کند. در ادامه، شاعر به یگانگی و توحید اشاره می‌کند و می‌ترسد که به خاطر دلبستگی‌اش به یار دچار سردرگمی شود. او با بیان اینکه بی‌پروا کارهایی کرده که نباید می‌کرد، از اینکه ممکن است مورد بخشش یار قرار نگیرد، دچار نگرانی است. در نهایت، او از درد عشقش و آثار آن بر زندگی‌اش شکایت می‌کند و اشاره می‌کند که این درد او را از قید عقل رها کرده است. به طور کلی، شعر نمایان‌گر عواطف پیچیده و کشمکش‌های درونی شاعر در مواجهه با عشق و زندگی است.