نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۴۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

پروای مرگ نیست گدای برهنه را

سیل آب زندگی است سرای برهنه را

ایمن مشو به فقر ز اهل حسد که هست

صد چشم بد ز آبله، پای برهنه را

پوشیده دار فقر که سگ سیرتان دهر

در پوست می فتند گدای برهنه را

حسن از لباس شرم برآید گشاده روی

در پرده نیست صبر، نوای برهنه را

عریان شو از لباس که از بوی پیرهن

تشریف می دهند صبای برهنه را

بی پاره جگر نبود آه را اثر

از لشکرست فتح، لوای برهنه را

بگشا گره ز جبهه که هرگز نمی شود

جوشن حجاب، تیغ قضای برهنه را

خورشید و مه به روز و شب از حله های نور

آماده می کنند قبای برهنه را

دست از طمع بشوی که در آستین بود

پیرایه قبول، دعای برهنه را

پیداست با لباس پرستان چها کنند

جمعی که می کنند قبای برهنه را

در آفتاب حشر نبیند برهنگی

پوشیده است هر که گدای برهنه را

از عیب خلق چشم بپوشان که اهل شرم

از چشم خود کنند قبای برهنه را

صائب برون ز سینه مده داغ عشق را

ستار باش سوخته های برهنه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زندگی و فقر است و بیانگر این نکته‌هاست: مرگ، برای کسی که در فقر زندگی می‌کند، مهم نیست و زندگی به مانند سیلاب است. از حسد دیگران ایمن نباشید، زیرا چشم‌زخم وجود دارد. نباید فقر را به نمایش گذاشت، چون دیگران از آن سوءاستفاده می‌کنند. همچنین، زیبایی و حسن از لباس و ظاهر بیرونی سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه از درون انسان است. عریانی در این شعر نمادی از رهایی از قضاوت‌ها و ظواهر دنیایی است و نشان‌دهنده این است که انسان باید به حقیقت درون خود برسد. در نهایت، تحمل بار عشق و درد آن نیز در این مسیر ضروری است. شاعری از پوشیدن زرق و برق و نگران بودن از نظر دیگران برحذر می‌دارد و دعوت به صداقت و آشتی با خود و با خدا می‌کند.