غزل شمارهٔ ۷۵۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیگانگی شده است ز عالم مراد ما
یادش به خیر، هر که نیفتد به یاد ما!
چون صبح، جیب و دامن عالم پر از گل است
از باغ دلگشای جبین گشاد ما
کیفیتش ز باده لعلی است بیشتر
خونی که می خورند حریفان به یاد ما
با نامرادی از همه کس زخم می خوریم
ای وای اگر سپهر رود بر مراد ما
افسرده تر ز آتش طوفان رسیده است
بازار روزگار ز جنس کساد ما
ما را کسی که سر به بیابان عشق داد
آماده کرد از دل صدپاره زاد ما
رمزیم همچو خط بناگوش سر به سر
هر طفل نورسیده ندارد سواد ما
صائب اگر چه باده ما نیست غیر خون
از نه سپهر می گذرد نوش باد ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیگانگی و دلتنگی شاعر اشاره دارد. او از یادآوری عشق و ارتباطات گذشته صحبت میکند و حسرت میخورد که چگونه دیگران به یاد او نیستند. زیباییهای عالم، مانند گلهای صبح، همگی یادآور خاطرات خوش او هستند. شاعر از زخمها و دردهای ناشی از ناکامیها و ناملایمات زندگی سخن میگوید و از افسردگی و کسادی ایام شکایت میکند. او به عشق و اهمیت آن در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که اگرچه باده (شراب) ندارد، اما همچنان از اشتیاق و یاد عشقش زنده است. در نهایت، او به رازهای درونی و ناگفتههای خود اشاره میکند که برای دیگران قابل درک نیست.