نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۶۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دوری ز خلق، باغ و بهارست پیش ما

دامان دشت، دامن یارست پیش ما

هر سینه ای که نیست دل زنده ای در او

بی قدرتر ز لوح مزارست پیش ما

رنگ خزانیی که دلی آورد به درد

خوشتر ز روی گرم بهارست پیش ما

ما می ز کاسه سر منصور خورده ایم

تیغ برهنه، آب خمارست پیش ما

تا دیده ایم چهره خندان یار را

صبح گشاده رو شب تارست پیش ما

در هیچ ذره ای به حقارت ندیده ایم

هر ناقصی تمام عیارست پیش ما

هر چند مستدام بود دولت جهان

کم عمرتر ز برق شرارست پیش ما

داغی که می کند دل یاقوت را کباب

از شاهدان لاله عذارست پیش ما

صد پله از فتادگی آن سو فتاده ایم

مور ضعیف، پشته سوارست پیش ما

آورده ایم لنگر تسلیم را به کف

هر موج ازین محیط کنارست پیش ما

اوج سعادتی که به آن فخر می کنند

خلق خسیس، چوبه دارست پیش ما

روی گشاده ای که ندارد گرفتگی

صائب گل همیشه بهارست پیش ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی‌ها و ارزش‌های عشق و ارتباط انسانی می‌پردازد. شاعر با مقایسه‌های متعددی، به این نکته می‌رسد که هر چیز بی‌ارزش و ناقص در مقایسه با عشق و زیبایی واقعی پیش ما، ارزش کمتری دارد. او دنیای خارج و زیبایی‌های طبیعی را با عشق و احساسات عمیق انسانی مورد بررسی قرار می‌دهد و در نهایت، عشق را برترین ارزش می‌داند که همه چیزهای دیگر در سایه‌اش قرار می‌گیرند. شاعر نشان می‌دهد که هر واقعه و حس، اگر خالص و دل‌انگیز باشد، بالاتر از هر چیز دیگر است و دنیای مادی در برابر آن بی‌ارزش است.