نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۸۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از بس سترد گرد ملال از جبین ما

در زیر خاک ماند چو دام آستین ما

چشم ستاره جوهر آزار ما نداشت

روزی که بود باده لعلی نگین ما

از اضطراب ما دل سنگ آب می شود

جای ترحم است به پهلونشین ما

نخجیر ما ز سایه خود طبل می خورد

صیاد کرده است عبث در کمین ما

آفت به گرد خرمن ما هاله بسته است

با برق در تلاش بود خوشه چین ما

دل را به نقد از الم نسیه می کشد

کاری که می کند نظر دوربین ما

صائب چرا ز فکر هم آواز خون خوریم؟

ز اهل سخن بس است خروشی قرین ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان غم و اندوه شاعر از وضعیت خود و جامعه‌اش می‌پردازد. شاعر از سنگینی ملالت و ناامیدی که بر سرنوشت او سایه افکنده صحبت می‌کند و احساس می‌کند که درد و رنج او به دل‌های دیگران نیز سرایت کرده است. همچنین، او به یاد روزهای خوب گذشته می‌افتد و حسرت می‌خورد. شاعری که به تماشای وضعیتی ناگوار نشسته، از حس بی‌مکانی و بی‌پناهی خود رنج می‌برد. در نهایت، او به بی‌فایده بودن کوشش‌هایش در برطرف کردن این دردها و همچنین به ارتباطات ادبی و انسانی در جامعه خود اشاره دارد.