نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۰۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مریز آب رخ خود مگر برای شراب

که در دو نشأه بود سرخ رو گدای شراب

من این سخن ز فلاطون خم نشین دارم

علاج رخنه دل نیست غیر لای شراب

هزار سال دگر مانده است ریزد آب

زلال خضر به آن روشنی به پای شراب

حباب وار سر فردی از جهان دارم

بر آن سرم که کنم در سر هوای شراب

به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر

مباد آب حیاتت دهد به جای شراب

گره ز غنچه پیکان گشودن آسان است

نسیم نی چو شود جمع با هوای شراب

همان گروه که ما را ز باده منع کنند

که عقل را نتوان داد رونمای شراب:

کنند ساده ز خط کتابه مسجد را

اگر کتاب بگیرند در بهای شراب

کنم به وصف شراب آنقدر گهرباری

که زهد خشک شود تشنه لقای شراب

کدام درد به این درد می رسد صائب؟

که در بهار ندارم به کف بهای شراب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به زیبایی و لذت شراب اشاره می‌کند و می‌گوید فقط آب رخ خود را برای شراب می‌چشم. او به فلسفه‌ی فلاطون استناد می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز غیر از لذت شراب نمی‌تواند دل را درمان کند. شاعر به زیبایی‌های شراب و تأثیر آن بر روح و جان انسان‌ها اشاره می‌کند و در عین حال به موانع و افرادی که از لذت شرب منع می‌کنند، انتقاد می‌کند. او همچنین به این نکته اشاره دارد که از دست دادن این لذت، شبیه به نابود کردن حس جوانی و حیات است. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که هیچ درد و رنجی به اندازه اشتیاق به شراب در بهار نمی‌رسد.