غزل شمارهٔ ۹۳۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاست
گرچه شد درد این شراب صاف، کیفیت بجاست
رفتن فصل بهار، از خواب سنگینی نبرد
طی شد ایام جوانی و همان غفلت بجاست
توبه خواهش به سایل می دهد از روی تلخ
خواجه ممسک کند گر دعوی همت بجاست؟
بحر نتواند فرو بردن کف بی مغز را
غرقه شد در آب یونان و همان حکمت بجاست
در چنین عهدی که مردم خون هم را می خورند
می کشد هر کس که پا در دامن عزلت بجاست
داد جا در دست چون خاتم سلیمان مور را
عزت افتادگان از صاحب دولت بجاست
می فشاند گوهر و آب از خجالت می شود
گر کند ابر بهاران دعوی همت بجاست
صائب از مینا به کنه باده مستان می رسند
اهل معنی را نظر بر عالم صورت بجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل مورد نظر به بررسی مسائل زندگی و گذر زمان میپردازد. شاعر در واقعیتها و تلخیهای زندگی تأمل میکند و به زیبایی و جذابیتهای ظاهری اشاره میکند. او به فرارفتن جوانی و ناپایداری فصول اشاره دارد و میگوید که در دنیایی که انسانها به یکدیگر آسیب میزنند، باید هوشیار بود و از خود مراقبت کرد. توبه و رهایی از خواستهها نیز به عنوان موضوعی جدی مطرح میشود. در نهایت، شاعر به ارزشها و حقیقتهایی اشاره میکند که در پس ظواهر دنیای مادی وجود دارند و خواهان توجه به عمق معنایی زندگی است.