غزل شمارهٔ ۹۴۶ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کی سری بردم به جیب خود که طوفان برنخاست
همچو شمع کشته دودم از گریبان برنخاست
شمع بالینش نشد چون صبح خورشید بلند
با لب پرخنده هر کس از سر جان برنخاست
از نوای شور مجنون بود رقص گردباد
رفت تا مجنون، غباری زین بیابان برنخاست
نقد جان را رونمای تیشه فولاد داد
از دل فرهاد این کوه غم آسان برنخاست
پاک طینت از حدیث سرد از جا کی رود؟
آتش یاقوت از تحریک دامان برنخاست
حیرتی دارم که چون از های هوی ناله ام
از شکر خواب عدم چشم شهیدان برنخاست؟
عمرها در آب چشم خویشتن لنگر فکند
از دل صائب غبار کلفت آسان برنخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مواجهه با مشکلات و ناامیدیها پرداخته است. شاعر از طوفانها و مصائب زندگی میگوید و با استفاده از تصاویری چون شمع و مجنون، نشان میدهد که چگونه انسانها از درد و غمها رنج میبرند. او به تلاش و کوشش برای غلبه بر غمها اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که هرچند انسانها با مشکلاتی روبرو هستند، اما نباید از کوشش و امید دست بکشند. نهایتاً، شاعر به حیرت خود از وضعیت وجودی و ناتوانی در جلوگیری از غم و اندوه میپردازد.