غزل شمارهٔ ۹۴۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست
مرد چبود، می توانم گفت گردی برنخاست
زان مسلم شد به گردون دعوی مردانگی
کز زمین سفله پرور، هم نبردی برنخاست
درد تنهایی غبارم را بیابانگرد ساخت
بهر تسکین دل من اهل دردی برنخاست
عشق تردست ترا نازم که در هر جلوه ای
کرد ویران یک جهان دل را و گردی برنخاست
ابر پیری گشت بر بام و درت کافور بار
وز دل سنگ تو صائب آه سردی برنخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و وضعیت خود میپردازد. او از بیکسی و تنهایی رنج میبرد و میگوید که از زمان به دنیا آمدن عشق، هیچ مردی نتوانسته از دشت عشق برخیزد. او همچنین به بیتفاوتی مردم نسبت به دردها و رنجهایش اشاره میکند. عشق را بهعنوان نیرویی ویرانگر توصیف میکند که قادر است دلها را نابود کند. در نهایت، شاعر به پیری و سردی دل نیز اشاره میکند و حس ناامیدی و تنهایی را بیان مینماید.