نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست در دورانِ من میخانه حاجت خلق را

بس بود پیمانهٔ من تا قیامت خلق را

کلکِ گوهربارِ من دادِ سخاوت می‌دهد

باش‌گو در آستین دستِ سخاوت خلق را

می‌کند ایجاد، گفتارِ بلند اقبال من

گر نباشد رحم و انصاف و مروت خلق را

گر حریفِ چرخِ کم فرصت نگردم، می‌کنم

مهربان از راهِ گفت و گو به فرصت خلق را

چون زمین هر چند زیرِ دست و پا افتاده‌ام

آسمانم از بلندی‌های فطرت خلق را

سوختم چون شمع تا روشن شد از من عالمی

سرمهٔ من کرد از اهلِ بصیرت خلق را

هزل و هجو و پوچ نتوان یافت در دیوانِ من

می‌رساند فالِ نیکِ من به دولت خلق را

چون هما با هر که پیوستم سعادتمند شد

سایهٔ من کرد از اهلِ سعادت خلق را

عشق را آتش فروزم، حسن را روشنگرم

می‌نمایم گرم در مهر و محبت خلق را

مستی آرد باده‌های تلخ و کلکِ من کند

هوشیار از بادهٔ تلخِ نصیحت خلق را

حرفِ حق از دشمنانِ خود نمی‌دارم دریغ

می‌کنم واقف ز اسرارِ حقیقت خلق را

همچو صیقل صائب از دیوانِ من هر مصرعی

پاک سازد سینه از زنگِ قساوت خلق را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و افکار شاعر درباره زندگی، محبت و انسانیت می‌پردازد. شاعر می‌گوید که در دوران او، نیاز خلق به میخانه (محل تجمع و گفتگو) برآورده می‌شود و او به اندازه کافی سخاوت و مهربانی دارد. او بیان می‌کند که در دنیای پرچالش، در تلاش است تا با گفت و گو و محبت، به دیگران کمک کند و انسان‌ها را به آرامش و سعادت برساند. شاعر همچنین از عشق و زیبایی صحبت می‌کند و خود را به عنوان منبع روشنی برای بصیرت و حقیقت معرفی می‌کند، در حالی که بر اهمیت اصول اخلاقی و محبت تأکید دارد. در نهایت، او کار خود را همچون صیقل دادن به قلب‌ها می‌داند و می‌خواهد از زنگ قساوت‌ها پاک کند.