نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۲ صائب

صائب / متفرقات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بوی خون از غنچه گل بر دماغم می خورد

سوده مشک از خط ریحان به داغم می خورد

زلف سنبل گرچه شد سر حلقه آشفتگان

پیچ و تاب رشک از دود چراغم می خورد

روی گرمی هرگز از داغ نمکسودم ندید

پنبه گر فرصت بیابد خون داغم می خورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دردناک خود سخن می‌گوید. بوی خون از گل و عطر مشک از ریحان، او را به یاد زخم‌های عاطفی‌اش می‌اندازد. زلف سنبل، که نماد زیبایی است، برایش حسرت و غم می‌آورد. گرمای عشق و دلبستگی‌اش همواره او را در داغ و اندوه نگه می‌دارد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که هر فرصتی که به دست آورد، همچنان درگیر درد و رنج ناشی از عشق است.