نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۰ صائب

صائب / متفرقات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رفت ایام جوانی، شوق در جانم نماند

هایهوی عندلیبان در گلستانم نماند

از پشیمانی سخن در عهد پیری می زنم

لب به دندان می گزم اکنون که دندانم نماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از گذر زمان و جوانی سخن می‌گوید و از احساساتش در دوران پیری lament می‌کند. او به کاستی‌هایی که در زندگی‌اش تجربه کرده، اشاره می‌کند و از نبود شوق و سرزندگی در جوانی، و همچنین احساس پشیمانی در زمان پیری صحبت می‌کند، در حالی که اکنون دیگر دندان‌هایش را ندارد و نمی‌تواند به خوبی از آن‌ها دفاع کند. به طور کلی، شعر بازتابی از حسرت، پشیمانی و تغییرات زندگی است.