شمارهٔ ۳۶۱ صائب
صائب / متفرقات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مس وجود مرا درد کیمیا باشد
طلای بی غش من درد بی دوا باشد
حصار عافیت من شده است درویشی
دعای جوشن من نقش بوریا باشد
ز آشنایی مردم، گزیده هر کس شد
کناره گیرد ازان سگ که آشنا باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات شاعر به احساس درد و رنج خود اشاره میکند. او بیان میکند که وجودش به مانند مسی است که تنها در کیمیا میتواند به طلا تبدیل شود و دردهایش درمانی ندارد. همچنین، زندگی مرفه او به نوعی درویشی تبدیل شده و دعاهایش بیفایده شدهاند. شاعر با اشاره به تجربهاش از آشنایی با مردم، به جدایی از افرادی که به آنها نزدیک شدهاند اشاره کرده و بیان میکند که این نزدیکی ممکن است دردسرساز باشد.