نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۰ صفای اصفهانی

صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عشقم چنان ربود که از جان و از تنم

در حیرتم که پرتو عشقست یا منم

گفتم که دست گیردم آن طره بتاب

گر دید بند پایم و زنجیر گردنم

گویند رخت گیر و برو از دیار یار

غافل که دست عشق گرفتست دامنم

بی رشته دو زلف تو با این فرا خناست

عالم بدیده تنگ تر از چشم سوزنم

خواهی قیامت ار تو در آئینه بنگری

بین قد خود معاینه در چشم روشنم

از کشت عمر حاصل من شد جوی ز عشق

و آن نیز شد چو برق وزد آتش بخرمنم

ویران کنم عمارت عقل و بنای عشق

تا آفتاب دوست بتابد ز روزنم

بگریختم ز جور فلک در پناه یار

منت خدای را که بلندست ماء/منم

پرواز میکند بهوای صنوبری

مرغ دلم که طائر طوبی نشیمنم

آن طائرم که روح قدس در فضای قدس

گسترده بی مصادمه دام ارزنم

هرگز گمان نداشتم از بخت و اتفاق

ایندولتی که گشته خرابات مسکنم

دل دشت بی نهایت و من با عصا و دست

این دشت را شبان بیابان ایمنم

مرد غزای نفسم و نفی صفاست تیغ

ذکر خطست و خال تو در جنگ جوشنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگی‌اش سخن می‌گوید. او از حالت حیرت و شگفتی‌اش نسبت به قدرت عشق و جذبه‌ای که دارد، صحبت می‌کند. عشق او را از دنیا و ذات خود جدا کرده و به او حس بی‌تابی و دلبستگی داده است. او به تعبیری در تلاش است که با دلدادگی به معشوقش، محدودیت‌های عقل و جهان مادی را کنار بگذارد. شاعر از حسرت‌هایش و آسیب‌هایی که عشق به او زده، یاد می‌کند و در نهایت، به دنیای آرامش و تعلق‌خود در پناه عشق می‌رسد. عشق برای او همچون یک پرواز آزادانه و روحانی است که او را از مشکلات جهان بیرون می‌برد.